تبليغاتX
هجر گل

هجر گل
از صداي عشق نشنيدم خوشتر يادگاري كه در اين گنبد دوار بماند


غم ما کوچ محبت

وحشت از عشق که نه

ترس ما فاصله هاست

وحشت از قصه که نه

ترس ماخاتمه هاست

ترس بیهوده نداریم

صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن

نا خواسته ی عاطفه هاست

کوله باری است پر از هیچ

که بر شانه ماست


» آذر 1388
» آبان 1388
» مهر 1388
» شهریور 1388
» تیر 1388
» مهاجر دلتنگ
» هدیه به مادر
» به خوبا سر می زنی ....
» پیش این سنگدلان قدر دل وسنگ یکیست
» وگنجشک با خدا قهر بود
» من مجنون توام و تو لیلای منی
» فکر کنم وفا ومحبت افسانه باشد
» ۴۰ کار مفید که در کمتر از ۱۰ دقیقه می‌توانید انجام دهید
» فصل هاي زندگي
» باورهای ما دیوارهای شیشه ای زندگی ما هستند
» اين اعتماد بنفسم عجب اكسيري هست

به خوبا سر می زنی .... شنبه شانزدهم آبان 1388

چند روزی دلم حسابی هوای جمکران رو کرده نمی دونم چرا

ولی دل تنگ دل تنگشم ................................

 

تو و حقيقت دُعا
من و غروب جمعه‏ها
اى تو طلوعِ هر نفس
به سمتِ حسرتم بيا


پیش این سنگدلان قدر دل وسنگ یکیست یکشنبه دهم آبان 1388

سر خود را مزن اينگونه به سنگ
دل ديوانه تنها، دل تنگ!

منشين در پس اين بهت گران
مدران جامه جان را، مدران!

مکن ای خسته، در اين بغض درنگ
دل ديوانه تنها، دل تنگ!

پيش اين سنگدلان قدر دل و سنگ يکيست
قيل و قال زغن و بانگ شباهنگ يکيست

ديدی آن را که تو خواندی به جهان يارترين
سينه را ساختی از عشقش، سرشارترين
آن که می گفت منم بهر تو غمخوارترين
چه دلازارترين شد! چه دلازارترين؟

نه همين سردی و بيگانگی از حد گذراند،
نه همين در غمت اين گونه نشاند؛
با تو چون دشمن،دارد سر جنگ!
دل ديوانه تنها، دل تنگ!

ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زيسته اي،سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو باش ازين عشق و سر افراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون،رنگ
دل ديوانه تنها،دل تنگ!


وگنجشک با خدا قهر بود یکشنبه سوم آبان 1388

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .  

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

دردهایش را در خود نگاه میدارد…

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

 

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،  

گنجشک هیچ نگفت و…  

خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.


گنجشک گفت :  لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

نو همان را هم از من گرفتی.

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست…
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

از کمین مار پر گشودی..


گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

دشمنی ام برخاستی!

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...   


 جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ...


» كوچه هاي دل
» ياور مومن
» روانشناسي
فال آنلاین حافظ
نرم افزار
» قالب وبلاگ
RSS 2.0

Designed By ParsTheme